تبلیغات
آخرین شب آذر - مطالب هفته اول مهر 1394

من و ماهی از ترانه علیدوستی
ن : اشکان عظیمی ت : یکشنبه 5 مهر 1394 ز : 10:41 ب.ظ
من و ماهی
ترانه علیدوستی



یکی دو ماه پیش، دلزده و آزرده و غمگین، از راه دور با دوست شماره ی یک حرف می زدم. جمله هایم تلخ بودند و بدون فکر از ذهن شلوغم بیرون می ریختند. سکوتی که از پی شکایت های یک ریزم آمد پر از نا امیدی بود. دوست شماره ی یک گفت: یک چیزی بنویس برای وبلاگت. گفتم هیچ چیزی توی دلم نیست که عمق و توان بیشتری از این زجر داشته باشد. و مگر چقدر می شود از زجر نوشت؟ گفت که نه، برای خاطر همین زجر چیز خوبی بنویس. اصلاً داستانی خیالی. یا داستانی خنده دار… چیزی که خواندنش امید برساند، تنفسی باشد… چه می دانم، مثلاً بنویس همه چیز افتضاح است جز این که دیشب خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند.


مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان ایرانی
برچسب ها : ترانه علیدوستی-داستان کوتاه از ترانه علیدوستی-من و ماهی از ترانه علیدوستی-داستان کوتاه-
ادامه مطلب
.:: نظرات ::.


داستان کوتاه از محدثه پورکاوه
ن : اشکان عظیمی ت : جمعه 3 مهر 1394 ز : 03:54 ب.ظ
پژی ، لی لی و مادر بزرگ
محدثه پورکاوه



چشمان گِردَش برق زد و دمپایی انگشتی اش را به پا کرد و به سرعت دوید . سرش را برگرداند و گفت "لی لی وایسا الانه میام" و از کوچه پیچید .

شلوارک سفید پایش بود و پیراهن تیم ملی برزیل . وارد بازارچه پایین محله شد و به سمت مغازه ی کبلایی محمد دوید . نفس نفس می زد ، دست در موهای بورش کرد و فرق وسط سرش را تنظیم کرد و یک سرفه کرد تا صدایش صاف شود و گفت :

ـ  کبلایی! یه روز گاریتو میدی ؟

ـ  اُقور بخیر پژمان ؟ چه حولی چه خبره ؟ گاری می خوای چیکار ؟

ـ  حالا شما بده بعد بهتون میگم

ـ  پس برو اون گونی برنجو بذار کنار دیوار گاری ام تا فردا قبل ظهر بیاریا




مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان ایرانی
برچسب ها : داستان کوتاه-محدثه پور کاوه-داستان کوتاه از محدثه پورکاوه-داستان کوتاه پژی لی لی و مادربزرگ-داستان کوتاه محدثه پورکاوه-محدثه پورکاوه-داستان کوتاه محدثه پور کاوه-
ادامه مطلب
.:: نظرات ::.


اصل موضوع را فراموش نکن
ن : اشکان عظیمی ت : پنجشنبه 2 مهر 1394 ز : 01:01 ب.ظ

مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند . روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید . روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیکش رفت و عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم ، رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟ او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم



مرتبط با : داستان های ساندویچی
برچسب ها : داستان آموزنده-داستان کوتاه کوتاه-داستان های ساندویچی-داستان کوتاه-
.:: نظرات ::.


شصت و دومین شماره ماهنامه ادبیات داستانی چوک
ن : اشکان عظیمی ت : پنجشنبه 2 مهر 1394 ز : 12:37 ب.ظ


دانلود شصت و دومین شماره ماهنامه ادبیات داستانی چوک در ادامه مطلب



مرتبط با : دانلود ماهنامه های ادبی
برچسب ها : شصت و دومین شماره ماهنامه ادبیات داستانی چوک-دانلود ماهنامه ادبیات داستانی چوک-دانلود ماهنامه چوک-ماهنامه چوک-داستان کوتاه-ادبیات داستانی-مجله ادبیات داستانی-
ادامه مطلب
.:: نظرات ::.


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By