تبلیغات
آخرین شب آذر - داستان کوتاه از یوکابد جامی

داستان کوتاه از یوکابد جامی
ن : اشکان عظیمی ت : یکشنبه 8 آذر 1394 ز : 07:56 ب.ظ
آقای شافی
یوکابد جامی

درست همان لحظه ای که صدای ترکیدن آمد، نشسته بودم توی اتاقم و داشتم به معنی واژه بینگ بنگ، که چندین هفته قبل در یک سمینارِ کاملا بی ربط شنیده بودم فکر می کردم.

از سالها پیش می شناختمش. یعنی نه فقط من بلکه، همه ساکنین آن شهرک کوچک و چند خانواده دیگر که در محله های دورتر از شهرک زندگی می کردند هم او را می شناختند. یادم می آید از دوران دانشگاهم که بود و حتی دوران مدرسه و یا روزهای بچگی ام و الان که دارم در تاریخ بودنش دقیق می شوم، می بینم قبل از به دنیا آمدنم هم او همچنان بوده. با وجود تمام اینها و سنِ بالایی که داشت، علت فوتش کهولت سن نبود و آن بینگ بنگی هم که آن روز رخ داد بخاطر مسئله ای بود که سرآخر خودتان متوجه خواهید شد


آقای شافی با سن زیادش، در خاطره خیلی ها نقش پررنگی را ایفا کرده بود. از آن روزهایی که حافظه ام یاری می کند، تک و تنها در یک آپارتمانِ حسابی جمع و جور و کم وسیله، توی شهرک زندگی می کرد و یک عصا از جنس چوبی نامرغوب، تنها چیزی بود که بیست و چهارساعته همراهی اش می کرد. درست و دقیق 4 انگشتر نگین درشت دستِ چپش داشت و 5 انگشترِ نگین ریز هم در انگشتهای دست راستش به چشم می خوردند. موهایش برخلاف سن و سالش، پرپشت بودند و رو به بالا شانه زده. به گمانم دو دست لباس بیشتر نداشت که هر وقت او را می دیدم همان دوتا را تن می کرد و آنقدر چرک بودند که بعد از هربار دیدنشان به این فکر می افتادم بیندازمشان درون تشتی پر پودر و آن قدر لگدشان کنم و چنگ بزنمشان که تمیز بشوند. خانه اش هیچ تزئین خاصی نشده بود. درون آشپزخانه اش یک اجاق گاز 4 شعله استیل بود با یک یخچال کوچک و دو عدد کابینت فلزی. پذیرای اش هم که جز نیم سِت مبل چرم با 2 صندلیِ چوبی و یک گرامافون شکسته چیز دیگری نداشت. درِ حمام توالتش هم همیشه باز بود و من هروقت می رفتم آنجا، از دیدن چنین صحنه ای چندشم می شد و سعی می کردم نگاهم نیفتد آن سمتی.

هروقت در راه پله ها آقای شافی را می دیدم، محال بود این فکر از ذهنم عبور نکند که مگر می شود آدم به این شدت تنها باشد و واقعا تا کجا می تواند تنهایی را به دوش بکشد. همه مردم، از ریز و درشتشان گرفته تا عاقل و دیوانه اشان می دانند که تلخ ترین و زننده ترین چیز ممکن در دنیا، تنهایی است و من از این موضوع که چطور در این سالها، هیچ همدمی نداشته و به قول معروف دق بالا نیاورده است، بسیار تعجب می کردم. البته حرف الانم با این که آقای شافی یا فعلا همان پیرمردی که دچار بینگ بنگ عظیم شد، طی شبانه روز پذیرای قشر مختلفی از آدمها بود و حکم 2 گوش را داشت برای شنیدن دردِ دلها بدون کوچکترین قضاوتی منافاتی نخواهد داشت.

من شخصا، با این مسئله کنار نمی آیم. همین که بخواهم تنها زندگی کنم و کسی را نداشته باشم که بنشیند پای حرفهای دلم. یعنی نه اینکه فکر کنید فقط یکی باشد که بخواهم با او حرف بزنم نه. منظورم این است که در کل یکی کنارم باشد، با من زندگی کند و این احساس تنهایی مزخرف را از من دور کند.

کاش آن روز در اتاقم نبودم و کاش در فکر معنی واژه بینگ بنگ حتی. دلم میخواست لحظه وقوع حادثه خارج از شهرک به سر می بردم. طوریکه چهره های غمزده مردم را هم وقتی جمع شده بودند دور و اطراف خانه اش نمی دیدم و یا اینکه چقدر عالی می شد اگر آقای شافی را از همان اول نمی شناختم تا وقتی آن طور شد، تا پای مرگ پیش نمی رفتم.

شبِ قبل از آن اتفاق، از سرکار آمدم خانه. به قدری خسته بودم و خوابم می آمد که جای شام خوردن، به اصرار پدر لیوانی آب پرتقال نوشیدم و ولو شدم روی تخت. هنوز به ثانیه نکشیده بود که خوابم برد. خوابی عمیق و دلنشین. دقیق یادم نمی آید چقدر گذشته بود که از خواب پریدم و با ترس و وحشت و تپش قلبی که روی بی نهایت بود، نشستم روی تخت و زل زدم به دیوار رو به رویم. به خودم که آمدم پاهایم را فرو کردم داخل دمپایی و رفتم آشپزخانه. همین که در یخچال را باز کردم تا لیوانی آب بخورم، از آن طرف دیوار صدای گریه های بلند آقای شافی خورد به گوشم. تعجب کردم و دلم زیادی به حالش سوخت. آب را خورده نخورده گذاشتم وسط سینگ و برگشتم توی اتاقم بدون اینکه بفهمم قضیه از چه قرار بوده. صدای گریه هایش ماند توی گوشم، تا چند روز بعد که صدای بینگ بنگِ لعنتی هم به آن اضافه شد.

این که آقای شافی زندگی ای نرمال نداشت خیلی برایم عجیب بود. مثلا چرا نباید صبح راس یک ساعت خاص، بعد از خوردن چند لقمه نان پنیر یا کره مربا، می رفت سرکار و بعدازظهر که برمی گشت خانه، بعد از کمی استراحت، به مهمانی یا تماشای فیلم و یا حتی نوشیدن استکانی چای با خرما مشغول می شد؟ اما برعکس وقت و بی وقت میزبان غریبه ها و آشناها بود که در هر شرایطی زنگ خانه اش را به صدا در می آوردند و از مشکلاتشان برایش می گفتند. به قدری رفت و آمد زیاد بود که 99 درصد روکش چرمِ مبلهایش پوست پوست شده بودند و پایه دو تا از صندلی های کنج پذیرایی اش هم شکسته بودند. اما انگار هیچ کدام اینها به چشمش نمی آمد و باز هم مردم را با آغوش باز می پذیرفت.

قبل از اینکه متوجه آن قضیه بشوم، همیشه بزرگترهای اطرافم از اینکه چرا آدم های زیادی آن هم با شخصیتهای مختلف با او رفت و آمد دارند و علت محبوبیتش پیش آنها برای چیست چیزهایی می گفتند. معنیِ آن همه رفت و آمد را نفهمیدم تا اینکه بزرگ و بزرگ تر شدم و در موارد مختلف دانستم آقای شافی عجب آدم درست و حسابی و با خدایی است. به شرفم قسم حاضرم شرط ببندم سر جانم که هیچ کسی را تو این دوره زمانه هنوز پیدا نکرده ام که شبیه آقای شافی پر صبر و حوصله باشد برای شنیدن حرفها و درِ دل آدمها. شاید باورتان نشود ولی خیلی وقتها می شد که از چهره اش می خواندم حتی حوصله خودش را هم ندارد ولی به قدری انسانیت داشت که به روح خودش قسم نه از روی تظاهر و اجبار بلکه با رویی گشاده و از سر وظیفه و عشق در خانه اش را رو به همه باز می کرد.

می توانم به صراحت بگویم آقای شافی از آن دسته آدمهایی بود که تا به حال آزارش به هیچ احد و ناسی نرسیده بود. همین موضوع هم باعث شد وقتی بعد چند ساعت که پلیس ها آمدند، نخستین ظنشان مبنی بر اینکه « یکی باهاش دشمنی داشته و اونو به قتل رسونده» تکذیب شود.

آقای شافی مردی ساده و بی ریا بود که هیچ چیزِ این دنیا برایش کوچکترین ارزشی نداشت. مثلا یک بار یادم است بچه که بودم، تقریبا 10، 12 ساله. از مدرسه می آمدم خانه که چند کوچه آن طرف تر از خانه امان، چشمم خورد به دوچرخه ای زیبا. به قدری از آن خوشم آمد و دلم خواست یکی مثل آن را داشته باشم که نفهمیدم کی رسیدم خانه و چطوری و با چه لحن و تن صدایی به مینا خانم، نامادریم از خریدن دوچرخه گفتم که حدودا یک ربع بعد، وقتی بخاطر مخالفتهایش داشتم بلند گریه می کردم، صدای در زدنهای آقای شافی به گوشم آشنا آمد. با بی حوصلگی در را باز کردم که دیدم یک جعبه بزرگ دستش است و دارد می خندد. گفت « یالا پسرجون. حاضر شو تا بریم یکی عین همون دوچرخه ای که دوست داریو بخریم» من هم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم      « آقا شافی، وقتی ما که بابامون میره سرکار، پول نداره برام دوچرخه بخره، دیگه شمایی که سرکار نمی ری از کجا میخوای پولشو بیاری؟ مینا خانم میگه هروقت بابات پول داشت بعد یه فکری می کنیم.» آقای شافی درِ جعبه را باز کرد و ظرف درونش را نشانم داد و گفت « هدیه یکی از دوستامه . نقرست. دوتایی میریم نقره فروشی تو بازار و می فروشیمش. بعدم دوچرخه فروشی عباسی. خُب بابا جون؟» من هم تا فهمیدم قرار است دوچرخه دار بشوم،حاضر شده نشده پریدم از خانه بیرون و دو نفری رفتیم بازار.

من، آقای شافی را خیلی دوست داشتم. یعنی به اندازه ای زیاد که وقتی صدای بینگ بنگ را شنیدم، دلم ریخت پایین و وقتی فهمیدم قضیه از چه قرار است و چه به سرش آمده، تا مدتها بعد تبدیل شدم به افسرده ترین فردِ روی زمین و می توانم برای بار چندم بگویم « آقای شافی حیف شد که مُرد.» همین.

اولین نفری که صدای آن انفجار کوفتی را شنید منِ بدبخت بودم. مثل باد خودم را رساندم دم خانه اش. با بی صبری، در را محکم می کوبیدم و بلند داد می زدم « آقا شافی، آقا شافی، صدای چی بود از خونت اومد؟ آقا شافی، باز کن این درو. چه اتفاقی افتاده؟ آقا شافی» و همین صدای داد و فریادهای من بود که نصف مردم آن ساختمان را کشاند آنجا. در عرض ده دقیقه همه چیز ریخت بهم. اکثر چهره ها پریشان شده بودند و بعضی ها از استرس پوست لب می کندند و ناخن می جویدند. درِ خانه اش خلاف جنس چوب عصایش، از آن جنس مرغوبها بود که با 10 عدد اره برقی هم بریده نمی شد. ولی به قدری از شدت عصبانیت و ناراحتی زورم زیاد شده بود که فقط با چند ضربه محکمِ کلنگ در را شکستم و جمعیت منتظر عین سیل هجوم بردند داخل خانه. تا در باز شد، به سرعت رفتم داخل اتاقش و جالب اینجاست بقدری حسِ مالکیت نسبت به آقای شافی داشتم که، با پررویی تمام نگذاشتم هیچ کس بیاید آنجا و در را پشت سرم قفل کردم. ولی خب الان میگویم ای کاش می مُردم و با چنین صحنه ای رو به رو نمی شدم.

دورانِ بچگی ام از صدقه سریِ زن بابایِ بدجنسم، شبیه برج زهرمار گذشت. روز و شبم با گریه و کتک کاری هایش سَر می شد و به کل زندگی ام رنگ سیاهی و دلمردگی به خودش گرفته بود. یادم است یک روز صبح به زور و اجبار از خواب بیدار شدم و بدون آنکه توالت بروم و آبی به دست صورتم بزنم، مستقیم رفتم نشستم پای سفره. یک نگاه سر سری به دور و برم انداختم تا زن بابایم نباشد و مرا نبیند چون می دانستم روی این قضیه که دست و روی نشسته مشغول صبحانه خوردن بشوی زیادی حساس است. اولین لقمه به خیر و خوشی از گلویم پایین رفت و رسید نوبت دومی . همین که لقمه را گذاشتم دهانم، به یک باره یکی از پشت سر، چنان کوبید توی سرم که چشمهایم سیاهی تاریکی رفت. حالا نزن کی بزن. تا نفس یاریش کرد فحشم داد و تا زور توی بازوهایش بود کتکم زد. من هم که ضعیف و کم بنیه و بخاطر ترس زیاد، از هوش رفتم. بهوش که آمدم دیدم روی مبل چرمی خانه آقای شافی دراز کشیده ام. نشستم روی مبل و دست کشیدم روی بازویم که تا مغز سرم تیر کشید. حالم اصلا خوش نبود و از شدت گریه چشمهایم به زور باز می شدند و مطمئن بودم اگر می رفتم جلوی آینه و یک نگاه به قیافه ام می انداختم، حالم از خودم بهم می خورد. آقای شافی که کنارم نشسته بود، لیوان آب قند را از روی میز برداشت و داد دستم. گفت « صدای داد و فریادا و گریه هاتو شنیدم اومدم سراغت دیدم به اون روز در اومدی. بغلت زدم آوردمت پیش خودم بهتر بشی. اینو بخور بابا جون. حالتو جا می یاره. بخور آ باریک الله گل پسر.» به قدری با مهربانی با من رفتار کرد و با حوصله نشست پای حرفهایم که هرچی توی دلم مانده بود این چند ساله و به کسی نگفته بودم را به او گفتم و حسابی سبک شدم. طوری که وقتی داشتم از خانه اش بیرون می رفتم، احساس می کردم یک پَرِ خیلی سبک و بی وزن هستم.

وقتی در را پشت سرم قفل کردم، نشستم روی زمین و تکیه زدم به یک قسمت از دیوار که چیزی رویش نچسبیده بود. سر می چرخاندم اطراف و با چشمهایم دنبال جسم کامل و سالم آقای شافی می گشتم. همان هیبت مردانه اش که وقتی می دیدم تمام غمهای دلم از بین می رفتند و حالم سرجایش می آمد.

تکه های بدن آقای شافی، چسبیده بود روی درو دیوار و کف اتاقش. قلبش شده بود هزار تکه و چسبیده بود روی دیوار، زیر قاب عکس خانم خدا بیامرزش. انگشتهای دستش یک سمت افتاده بودند، چشمهایش کف اتاق بی روح و بی حالت پخش شده بودند، یک تکه از پایش رفته بود کنج اتاق، مغز سرش کش آمده بود تا لبه طاقچه و ....

از روی زمین بلند شدم. دست کشیدم روی تکه های قلبش و یکی را گذاشتم کفِ دستم. گرفتم کنار گوشم و سعی کردم صدای گرومپ گرومپش را بشنوم اما دیگر بی فایده بود. قلبش تا آخر دنیا نمی زد و آقای شافی برای همیشه مُرده بود.

هنوز که هنوز است، جدا از هرگونه غم و ناراحتی و دل گرفتگی و اینطور چیزها، طرز مُردن آقای شافی برایم خیلی جالب بود. آقای شافی در زندگی اش هرچند هزار جور غم و غصه داشت ولی تا حالا نشده بود با هیچ احد و ناسی لام تا کام حرفی بزند و دردِ دلش را سبک کند. فقط می نشست پای حرفهای دیگران تا اینکه سرآخر آنقدر همه چیز را ریخت توی خودش و چیزی به کسی نگفت و به جسم و روحش فشار آمد که، از شدت غم و بی کسی و تنهایی و درد و دل نکردن، منفجر شد و تکه های باارزش بدنش، چسبیدند به درو دیوار و کفِ اتاقش.


مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان ایرانی
برچسب ها : داستان کوتاه از یوکابد جامی-داستان کوتاه آقای شافی از یوکابد جامی-داستان کوتاه-داستان کوتاه از نویسندگان ایرانی-آذر-
.:: نظرات ::.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What is the Ilizarov method? یکشنبه 15 مرداد 1396 03:30 ب.ظ
Great delivery. Sound arguments. Keep up the good spirit.
http://tracyreele.hatenablog.com/entry/2015/08/26/002133 شنبه 7 مرداد 1396 09:26 ق.ظ
Excellent post however , I was wondering if you could write a litte more
on this topic? I'd be very thankful if you could elaborate
a little bit further. Appreciate it!
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 05:16 ب.ظ
Hi there! I understand this is kind of off-topic but I needed to ask.
Does managing a well-established blog like yours require a lot
of work? I am completely new to writing a blog but I do write in my diary
daily. I'd like to start a blog so I can easily share my personal
experience and thoughts online. Please let me know if you have any kind
of suggestions or tips for brand new aspiring blog owners.
Thankyou!
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 09:05 ق.ظ
I don't know if it's just me or if everybody else encountering problems with your website.
It looks like some of the written text on your content are running off the screen. Can someone else please
comment and let me know if this is happening to them as
well? This could be a issue with my internet browser because I've had this
happen previously. Many thanks
manicure یکشنبه 13 فروردین 1396 07:46 ب.ظ
Appreciate this post. Will try it out.
mohammad دوشنبه 9 آذر 1394 12:27 ق.ظ
سلام خوبی ؟ از وبلاگت خیلی خوشم اومد به منم سر بزن بازم میام . مرسیwww.msbcivil.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By