تبلیغات
آخرین شب آذر - داستان کوتاه از محدثه پورکاوه

داستان کوتاه از محدثه پورکاوه
ن : اشکان عظیمی ت : جمعه 3 مهر 1394 ز : 03:54 ب.ظ
پژی ، لی لی و مادر بزرگ
محدثه پورکاوه



چشمان گِردَش برق زد و دمپایی انگشتی اش را به پا کرد و به سرعت دوید . سرش را برگرداند و گفت "لی لی وایسا الانه میام" و از کوچه پیچید .

شلوارک سفید پایش بود و پیراهن تیم ملی برزیل . وارد بازارچه پایین محله شد و به سمت مغازه ی کبلایی محمد دوید . نفس نفس می زد ، دست در موهای بورش کرد و فرق وسط سرش را تنظیم کرد و یک سرفه کرد تا صدایش صاف شود و گفت :

ـ  کبلایی! یه روز گاریتو میدی ؟

ـ  اُقور بخیر پژمان ؟ چه حولی چه خبره ؟ گاری می خوای چیکار ؟

ـ  حالا شما بده بعد بهتون میگم

ـ  پس برو اون گونی برنجو بذار کنار دیوار گاری ام تا فردا قبل ظهر بیاریا


پژمان نگذاشت حرفهای کبلایی تمام شود به سمت گاری دوید که کبلایی گفت "پسر یواش گونی را پاره کردی" . با آن هیکل جمع و جور و کوچکش گونی را به زحمت از گاری پیاده کرد و کنار دیوار گذاشت . گاری را برداشت خداحافظی کرد و به سرعت از کوچه پیچید . تایر گاری کم بود و کمی برایش سنگین بود . سر راه دم مغازه ی اِبرام چرخی ایستاد و شلنگ باد را گذاشت روی تایر گاری . ابرام از داخل مغازه گفت "پژمان سلامتو خوردی ؟ این گاری از کیه ؟"

ـ  سلام سلام ، ماله کبلایی مَمَده گفت واسش بادش کنم

تایر را باد کرد و شلنگ را در آورد انداخت گوشه ی دیوار و گفت : "فردا پولشو میارم ، خدافظ" .

حالا که بادش کرد راحت تر حرکت می کرد . از کوچه ی جلوی خانه شان رد نشد که اگر پدرش دم خانه بود او را نبیند وگرنه تا فردا صبح ازش سوال می کرد که کجا بوده ، این گاری از کیه و کجا میره . پدرش معلم بازنشسته بود و همیشه سرش به ماشینش گرم بود که همین چند وقت پیش با پول بازنشستگی اش خریده بود . مادرش هم همیشه پای دار قالی بود و فقط برای خرید بیرون می رفت . خودش هم هر روز ساعت شش کوچه ی سقاء با بچه های محل قرار می گذاشتند و با تیم فوتبال محله بالا مسابقه می دادند ، ولی امروز نمی توانست برود و هنوز هم به بچه ها نگفته بود که نمی آید که سراغش نیایند و مزاحم کارش نشوند .

سر کوچه را به قول باباش رالی وار پیچید و از دور لیلا او را دید و به سمتش دوید . لیلا تنها دختر بچه محله شان بود که پدر و مادرش را دو سال قبل در تصدف از دست داده بود و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی می کرد . پدر بزرگش نگهبان یک ساختمان بود و بیشتر اوقات خودش و مادر بزرگش در خانه تنها بودند . موهای حنایی اش زیر مقنعه صورتی ای که مادر پژمان سه سال قبل برای سر قلمی اش آورده پیدا بود و تابستان هم شلوار فرم مدرسه اش را می پوشید . سه سال از پژمان کوچکتر بود ولی بخاطر رفت و آمد مادر بزرگش با مادر پژمان فقط با او دوست بود .

ـ  کجا رفتی پِژی ؟

ـ  بیا اینم ماشین

ـ  چی ؟ این که گاریه ، واسه چی اینو آوردی ؟

ـ  با این می بریمش خب

ـ  چه جوری آخه ؟ مگه میشه ؟

ـ  آره کَجِش می کنیم سوار میشه

ـ  خب بریم بهش بگیم ؟

از ته دل خندیدند و با خوشحالی به داخل خانه رفتند .

ـ  ننه ننه ،پژمان یه گاری آورده که با اون می بریمت ،بلدی سوار بشی ؟

ـ  وای نه ننه ، من که نمی تونم سوار گاری بشم

ـ  مادر بزرگ ما کمکتون می کنیم ، یک ساعت دیگه اذانه اگه الان بریم به موقع می رسیم

همچنان که با تسبیح گِلی اش بازی می کرد عینک ته استکانی اش را به چشم زد کمی فکر کرد و گفت : "نمی دونم ننه!" .

مثل همیشه گوشه خانه جلوی تلویزیون نشسته بود و با تسبیحش که زمان جوانی با شوهرش از کربلا آورده بود ذکر می گفت ، پاهایش بی حس بودند و نمی توتنست راه برود ، همان سالی که دختر و دامادش را از دست داد خودش هم اینطور شد .

یک سالی بود که آرزو داشت به حرم امام رضا برود و مثل قدیم حداقل یک وعده از نمازش را آنجا بخواند . شوهرش پیر بود و توانی بردن او را نداشت . لیلا و پژمان هم تصمیم گرفتن او را به حرم ببرند و برای اینکار گاری کبلایی محمد را گرفته بودند و می خواستند از جاده ی محله بالا بروند که کسی آنها را نبیند . پژمان گاری را در حیاط شست و این طرف آن طرفش کرد تا آبش بچکد و گاری را داخل خانه برد و به دیوار حایلش کرد . لیلا هم گلیم پدر بزرگش را که در حیاط پهن بود و همیشه بعد از ظهر ها بعد از کار دور هم جمع می شدند و چایی می خوردند را آورد و کف گاری پهن کرد . گاری کنار دیوار خوابیده بود و به زحمت زیر بغل مادربزرگ را دو نفری گرفتند و او را لبه ی گاری نشاندند . مادر بزرگ خودش را به وسط گاری کشاند و لیلا و پژمان به سختی گاری را سرپا کردند و به حیاط بردند . پژمان دوید و کوچه را نگاه کرد و گفت : "خبری نیست بریم" . مادربزرگ گفت : "لی لی ننه بدو چادر نمازمو بیار یادم رفت" . لیلا به سرعت رفت و چادر نماز را آورد و مادر بزرگ چادر را روی سرش کشید و پژمان گاری را هُل داد و از کوچه پیچیدند که ماشین پدرش را دید .

ـ  ای وای بابام اینجاست !

ـ  حالا چیکار کنیم ؟

ـ  ماشین خاموشه بابامم نشسته پیش ابرام چرخی ، نکنه جریان گاری را بگه ؟

ـ  مگه تو گفتی گاری را واسه چی می خوای ؟

ـ  نه ولی اون حالا حالاها نمیره چکار کنیم ؟

ـ  فهمیدم

ـ  چی ؟؟!

ـ  پژِی بشین و تماشا کن

لیلا به سمت پدر پژمان دوید و پژمان با صدایی که به زحمت از ته گلویش بیرون آمد گفت : "اوی کجا میری وایسا ببینم ؟"

لیلا رسید دم مغازه و به پدر پژمان و ابرام چرخی سلام کرد

ـ  سلام عموجون چطوری ؟ اینجا چکار می کنی ؟

ـ  عمو مامان بزرگم با مامان پژمان کار مهم داره ، میشه برین دنبالش بیارینش خونه ما ؟

ـ  خب خودت برو بهش بگو با هم برین

لیلا پشت سرش را از روی مقنعه اش خواراند و داشت فکر می کردچه راهی پیدا کند و یکدفعه گفت : " پژمان صبح گفت مامانم کمرش درد میکنه ، نمیتونه راه بره ، شما برین دنبالش بیارینش"

ـ  کمرش درد می کرد ؟ چرا به من چیزی نگفت ؟ خیلی خب سوار شو بریم

ـ  چی ؟ نه ! من نمیشه بیام ، شما برین

ـ  سوار شو عموجون خجالت نکش ، حالا میریم دنبالش با هم می برمتون خونه ... ابرام من رفتم ، یا علی ...

ـ  یا علی آقا

لیلا یکدفعه و پشت سر هم گفت : "عمو من باید برم میوه بخرم ، زود بیاید خدافظ" این را گفت و به سرعت دوید پشت کوچه و پدر پژمان هم با خنده ای دویدنش را دنبال کرد ، پیش پژمان که رسید رنگش پریده بود و نفس نفس میزد .

ـ  چی بهش گفتی ؟

ـ  وای بمیری پژی داشت خراب می شد

ـ  اِ لی لی چکار کردی داره میره ، او رفت ، ایول لی لی

ـ  خب زود بریم تا نفهمیده

دوباره گاری را هُل دادند و از سمت مخالف مغازه ی ابرام وارد جاده پشت بازارچه شدند . تند می رفتند تا به نماز مغرب برسند . مادر بزرگ هم در حال ذکر گفتن با تسبیح بود و گفت : "ننه خدا خیرتون بده ، پیر شی پژمان" ، لیلا آهسته دم گوش پژمان گفت "پژی خیلی خوشحالم ننم دوباره داره میره حرم" ، پژمان هم خندید و تندتر حرکت کردند .

صدای قرآن از گلدسته های حرم شنیده میشد ، مادربزرگ شروع کرد به صلوات فرستادن . وارد شلوغی خیابان شدند و به زحمت از خیابان رد شدند و به حرم رسیدند . همچنان می رفتند که نگهبان جلویشان را گرفت

ـ  کجا بچه وایسا ببینم

ـ  می خوایم مادر بزرگمون را ببریم داخل حرم

ـ  گاری رو که نمیشه ببری داخل

ـ  خب ننم نمیتونه راه بره

ـ  خب دخترم این که راهش نیست از گاری پیادش کنین تا بهت بگم

مادر بزرگ آهی از ته دل کشید و ضریح را از داخل عینک ته استکانی اش نگاه کرد و سلام می داد . رو به پژمان کرد و گفت "ننه منو بذارین پایین خودم میرم"

ـ  آخه چطوری برین ؟

ـ  پسرم یه کمکی به بچه بکن گاری رو بخوابون من بیام پایین

نگهبان گاری را به عقب کج کرد و بچه ها کمک کردند تا مادربزرگ پیاده شد . مادربزرگ با دست هایش روی زمین چنگ می زد و به زحمت خودش را به جلو می کشید . پژمان گفت "شما برین من پیش گاری می مونم" و در حالی که ناراحت بود رفتن لیلا و مادربزرگ را نگاه می کرد . صدای اذان از گلدسته ها بلند شد و مادر بزرگ و لیلا آرام آرام به سمت حرم می رفتند .



مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان ایرانی
برچسب ها : داستان کوتاه-محدثه پور کاوه-داستان کوتاه از محدثه پورکاوه-داستان کوتاه پژی لی لی و مادربزرگ-داستان کوتاه محدثه پورکاوه-محدثه پورکاوه-داستان کوتاه محدثه پور کاوه-
.:: نظرات ::.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 2 آذر 1394 01:42 ب.ظ
سلام عالی بود به ماهم سری بزنید
علی یکشنبه 26 مهر 1394 12:59 ب.ظ
سلام خانم پورکاوه.
داستانتون واقعا زیبا بود.
دلنشین و موثر ...
بی نشان. .. سه شنبه 7 مهر 1394 08:10 ب.ظ
سلام محدثه جان داستان بسیار زیبا بود. توصیف و ترسیمت عالی بود.
ان شاالله شاهد موفقیتهای بیشترت باشیم.
فاطمه سه شنبه 7 مهر 1394 12:30 ق.ظ
عالی بود
نوشین دوشنبه 6 مهر 1394 01:50 ب.ظ
عالی بود عزیزم خیلی داستان زیبایی بود چشام پراشک شد
Armin esmaeili دوشنبه 6 مهر 1394 01:07 ب.ظ
داستان خیلی زیبا و قشنگی بود...
دختر مشرقی یکشنبه 5 مهر 1394 03:15 ب.ظ
داستان جالب بود منو یاد قصه های مجید انداخت . لطفا به وب من سر بزن منم داستان کوتاه زیاد دارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By