تبلیغات
آخرین شب آذر - عشق پیری

عشق پیری
ن : اشکان عظیمی ت : چهارشنبه 4 شهریور 1394 ز : 08:10 ب.ظ

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم . پیرزن قبول کرد . فردا پیرمرد به کافه رفت . دو ساعت از قرار گذشت ، ولی پیرزن نیومد . وقتی برگشت خونه ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه .ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!!



مرتبط با : داستان های ساندویچی
.:: نظرات ::.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
shelliefriedrich.hatenablog.com شنبه 31 تیر 1396 01:06 ب.ظ
Thanks to my father who told me concerning this web site, this weblog is truly awesome.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 11:58 ب.ظ
Have you ever considered about adding a little bit more than just
your articles? I mean, what you say is valuable and
all. Nevertheless imagine if you added some great graphics or videos to give your posts more, "pop"!
Your content is excellent but with images and videos,
this site could undeniably be one of the very best in its niche.
Superb blog!
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:46 ب.ظ
Hello, after reading this amazing article i am as well cheerful to share my know-how
here with colleagues.
manicure جمعه 11 فروردین 1396 08:32 ق.ظ
It's actually a nice and useful piece of info. I'm satisfied that
you shared this helpful information with us. Please stay us up to date like this.
Thanks for sharing.
محمد شنبه 7 شهریور 1394 09:22 ق.ظ
سلام و درود فراوان . ایده داستان ههای ساندویچی با این وبلاگ تخصصی داستان نویسی ایده به جا و خیلی زیرکانه ایه . بخصوص داستاناش که خیلی خوبن منظورم همین ساندویچیاس .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By