تبلیغات
آخرین شب آذر - داستان کوتاه از ریموند کارور

داستان کوتاه از ریموند کارور
ن : اشکان عظیمی ت : چهارشنبه 4 شهریور 1394 ز : 05:31 ب.ظ
پاکت ها
ریموند کارور

یکی از روزهای گرم و مرطوب است. من از پنجره‏ ی اتاقم در هتل می ‏توانم بیش ‏تر قسمت‏های شهر مید وسترن را ببینم. می‏ توانم چراغ‏ های بعضی ساختمان‏ها را که روشن می ‏شوند، دود غلیظی را که از دودکش‏ های بلند بالا می ‏روند، ببینم.‏ کاش مجبور نبودم به این چیزها نگاه کنم. می‏خواهم داستانی را برای شما نقل کنم که سال قبل وقتی توقفی در ساکرامنتو داشتم، پدرم برایم تعریف کرد. مربوط به وقایعی است که دو سال قبل از آن پدرم را در‏گیر کرده بود. آن موقع هنوز او و مادرم از هم طلاق نگرفته بودند.


دانلود داستان از لینک روبرو


مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان خارجی
برچسب ها : ریموند کارور-داستان کوتاه از ریموند کارور-داستان کوتاه پاکت ها از ریموند کارور-داستان کوتاه از نویسندگان خارجی-
.:: نظرات ::.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:53 ق.ظ
Thanks for your personal marvelous posting! I certainly enjoyed
reading it, you happen to be a great author. I will make sure to bookmark your
blog and may come back in the foreseeable future.
I want to encourage one to continue your great posts, have
a nice weekend!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By