تبلیغات
آخرین شب آذر - داستان کوتاه از بهاره ارشد ریاحی

داستان کوتاه از بهاره ارشد ریاحی
ن : اشکان عظیمی ت : یکشنبه 1 شهریور 1394 ز : 02:45 ب.ظ
سگ ها و آدم ها
بهاره ارشد ریاحی

ساعت ده صبح بود. کار نوشتن یادداشت‌های روزانه را که تمام کردم، رفتم به اتاق کار آقای اِم و مودبانه و آرام نشستم روی چهارپایه. بشکنی زد که جلو بروم. سرم را آرام از سایه بیرون آوردم و لبخند پهنی زدم. باید صبر می‌کردم سرش را از روی کاغذ‌هایش بالا بیاورد و نگاهم کند. سرش را بالا آورد و لبخند زد. با دست اشاره کرد که جلو بروم. با خوشحالی و با قدم‌های بلند رسیدم پای صندلی. ارتفاع پایه‌ها از سطح سرم وقتی دوزانو می‌نشستم بالا‌تر بود. سرم را خم کردم. باد خنکی از پنجره‌ی نیمه باز می‌خورد به گردنم . 

ادامه داستان را از تصویر زیر دانلود کنید





مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان ایرانی
برچسب ها : بهاره ارشد ریاحی-داستان کوتاه از نویسندگان ایرانی-داستان کوتاه سگ ها و آدم ها از بهاره ارشد ریاحی-
.:: نظرات ::.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How long do you grow during puberty? جمعه 24 شهریور 1396 09:47 ق.ظ
Hi, i feel that i saw you visited my website thus i came to return the prefer?.I am attempting to in finding issues to enhance my site!I
guess its good enough to use a few of your ideas!!
پنجشنبه 26 شهریور 1394 11:49 ب.ظ
خانم ریاحی نویسنده خوبی هستن فکر کنم در سایت چوک هم فعال باشن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By