تبلیغات
آخرین شب آذر - داستان کوتاه از نیره نورالهدی

داستان کوتاه از نیره نورالهدی
ن : اشکان عظیمی ت : یکشنبه 1 شهریور 1394 ز : 01:52 ب.ظ
شامی های سرد
نیره نورالهدی

عقربه ها به ساعت دوازده  شب نزدیک می شدند. نوشین چراغ ایوان آپارتمان طبقه سوم را روشن کرد. نگاه مضطربش تا ته خیابان خلوت سر خورد. درب ایوان را باز گذاشت تا هوای مطبوع و خنک شبانگاهی بداخل  هال و اتاقها هم بیاید. نادر چند شبی بود دیرتر از وقت همیشگی به خانه می آمد. شعله زیر شامی ها را کم کرد.
برنامه راه شب از رادیوی قرمز کوچکش، داخل دکور چوبی کنار پنجره آشپزخانه رو به کوچه، شنیده می شد. چند گوجه  فرنگی تازه از یخچال برداشت خوب شست، با رنده مخصوص برششان داد و دور تا دور دیس شامی با سلیقه چید. چند پر خیارشور هم با دقت دو طرف دیس کنار گوجه های قرمز جا داد. دیس شامی را گذاشت وسط میز نهارخوری  زرشکی .دو سه تکه نان هم از فریزر بیرون آورد گذاشت داخل نایلون  تا وقتی نادر می آید تا برسد، یخش کم بکم باز شود. یک بطری آبمعدنی سرد از یخچال برداشت با یک استکان سرامیکی بنفش ازآبچکان.گذاشت روی میز. کتاب رمانی را که چند هفته ای می شد خواندنش را شروع کرده بود برداشت تا بخواند،اما اصلا خطوط را خوب نمی دید. انگار همه خطها تار بودند.عینکش را برداشت، شاید بهتر ببیند.از وقتی  کارهای تحویلی شرکت نادر را پشت سر هم انجام داده بود، سوی چشمهاش کم شده بود و خطوط و اشیای نزدیک را بدون عینک  دوربینش کمی بهتر می دید. یک صفحه ای بیشتر نتوانست بخواند. ساعت یک و نیم نیمه شب بود. سکوت خانه، دیر کردن نادر، دلشوره اش را بیشتر و بیشتر می کرد.خواست به موبایل نادر زنگ بزند که یادش آمد نادر گفته بود تمام این شبها را تا دیروقت جلسه دارد.او هم بدون هیچ اعتراضی این ادعای نادر را پذیرفته بود. کنترل تلوزیون را از روی میز برداشت تا روشنش کند. آن موقع شب  همه کانالها یا فیلم مستند پخش می کردند یا برنامه های تکرار آنروز را. نوشین که فیلمهای  مستند طبیعت را خیلی دوست داشت، یک فیلم مستند را انتخاب کرد و مشغول دیدنش شد. تصاویر سبز جنگل و مردابی آرام ازاضطرابش کمی کاست. بخصوص که قایق چوبی کوچکی هم که تنها سرنشینش یک پسربچه شش ساله بود از عرض مرداب به آرامی در حال پارو زدن بود. پلکهای نوشین کم کم سنگین شد.همانجا روی کاناپه راحتی خوابش برد. عقربه های ساعت  حالا دیگر تنها برای خودشان می چرخیدند بدون اینکه نگاه های مضطرب نوشین را با خود همراه داشته باشند.ساعتی بعد کلیدی در قفل درب ورودی چرخید.نادر کفشهایش را روی دم دری بیرون آورد.با نیم نگاهی به هال به آشپزخانه رفت.میز چیده شده را که دید در درون خودش احساس فرو ریختن خاصی کرد.یک کتلت سرد بدون نان با بی میلی خورد،با صدای نه چندان آرامی  با خودش گفت:منکه گفته بودم شاید شام نیام بازم اینهمه خرج گذاشته رو دستمون! تلوزیون همچنان روشن بود وصفحه اش پر از برفک. کنترل را برداشت تکمه قرمزش را زد. نوشین که از صدای نادر بیدار شده بود گفت: آخه این چه وقت اومدنه؟ هیچ فکر نکردی من تک و تنهام توی این خونه درندشت؟نادر در حالیکه لباس راحتی اش را می پوشید گفت: خب بعد جلسه بچه ها همه رو دعوت کردن دورهمی شام رفتیم بیرون.همه بودن، رئیس روئسا، نمی رفتم بد می شد ،پس فردام مهر زن ذلیلی می خوره رو پیشونیم. نوشین که از دیرآمدنهای مکرر نادر خسته شده بود گفت: امشبو بچه ها دعوت کردن شبای دیگه چی؟ خوبه منم با دوستام برم مهمونی بدون تو. نه ببینم اصلا تو مثل من می تونی یه ساعت تنهایی اینجا سر کنی؟نادر که داخل دستشویی مسواک می زد با دهان پر از کف ایستاد توی درگاه دستشویی و گفت:خب  یه سر می رفتی خونه عزیز اینا.نوشین در حالیکه چراغ آشپزخانه را خاموش می کرد،کتاب را از روی میز برداشت گذاشت توی قفسه کتاب وبدون اینکه جواب نادر را بدهد به اتاقش رفت.نادر با صدای بلند گفت: پس این شامیا را کی می خواد جمع وجور کنه؟


مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان ایرانی
.:: نظرات ::.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نیره نورالهدی دوشنبه 2 شهریور 1394 12:39 ب.ظ
سلام
سپاس بسیار از لطف شما
اشکان عظیمی پاسخ داد:
سلام خانم . ممنون از حضورتون خوشحالم کردین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By