تبلیغات
آخرین شب آذر - داستان کوتاه از ریحانه نامدار

داستان کوتاه از ریحانه نامدار
ن : اشکان عظیمی ت : جمعه 23 مرداد 1394 ز : 09:52 ق.ظ





1

دکتر ملحفه را از روی صورت مادربزرگ کنار زد. پیرزن به طرز مسخره ای راضی به نظر می رسید.

مرگ توی این چند سالِ آخر آنقدر تکه تکه و آرام آرام از او کنده بود که مُردنش، امروز، نیم ساعت بعد از آخرین حمام، در این لباس چیت گلدار، درکنار استکان چایِ نیم خورده، به رفتاری پیش پا افتاده و عادتی روزمره شبیه بود تا نیستی ابدی.

 


مثل مسافری که چمدانهایش را یکی یکی در آب می اندازد تا قایقِ سوراخ را کمی بیشتر روی آب نگه دارد، بوها از خیلی پیشتر از این ،در چمدانی که هنوز لای درزهایش چند حبه نفتالین مانده بود از لای دستهای مادربزرگ توی آب افتادند...

بعد صداها، چهره ها و خاطرات ...حتی ذائقه ، آن لذتِ لحظه ای از قرچ قرچ نباتی زیر دندان که این اواخر او را به خنده می انداخت...همه و همه به دنبال هم دور و دورتر شدند تا فقط مادربزرگ بماند.

حالا فقط او مانده است. یک مادربزرگِ خالیِ مُرده که هیچکس نمی داند با او چه کند.

این بود که بچه ها یکی یکی به اتاقهایشان بر گشتند و هرکدام سرشان را به کاری گرم کردند. انگار نه انگار.

دکتر کنترل را برداشت و تلویزیون را روشن کرد. نشست کنار تخت مادربزرگ، سیگاری درآورد و گفت: "به سلامتیِ حاج خانوم!"

و آتش زد

2

چندماه پیش توی خیابان یکی را پیدا کردم شبیه خودم. فکر نمیکردم به این راحتی ها راضی بشود. ولی شد.

کتانی هایش را در آورد و کفشهای پاشنه بلند مرا پوشید. عینکم را زد، عکس شوهرم را گذاشت توی کیفش و رفت به آدرسی که بهش داده بودم. دو ساعت بعد زنگ زد و گفت همه چیز روبه راه است.

-به هیچ چی شک نکرد؟

- نه!

- پس طبق قرارمون ادامه میدی؟

- البته. مرد فوق العاده ای به نظر میاد.

برنامه ای نداشتم. مدتها بی هدف توی خیابان راه رفتم و ویترینها را تماشاکردم. شوهرم هیچوقت مرد فوق العاده ای نبود، داشت چرند میگفت.

یک دوچرخه کرایه کردم و از شهر زدم بیرون. جاده ی فرعی را در امتدادِ علفزار آنقدر پدال زدم که چرخها پنچر شدند.

کنارم کلاغی روی زمین نشست.

- سیگار؟

- ممنون.

بیشترِ کلاغ ها سیگاری نیستند. به خاطر من که تنها نباشم یک نخ کشید ورفت.

حالابعد از چندماه هنوز همان اطراف می پلکم. کنار محلی ها اتاقی گرفته ام وپرنده نگه میدارم. هر ازچند گاهی میرویم شهر و روی بام خانه ها چرخی میزنیم. از این ارتفاع آدمها و ماشینها که در هم می لولند هر کلاغی یاد کرم های توی خاک می افتد و دلش ضعف میرود . امروز یک لحظه غافل انداختم و رفتم  پشت پنجره ی اتاق خوابِ خانه ی سابقم، ویرم گرفته بود از توی گلدانهای آنجا کِرم پیدا کنم. چند تا نوک هم زدم به شیشه. شوهرم آمد پرده را کنار زد و مرا دید.  پریدم روی دستش.

-خوبی؟

- بد نیستم.

گفت از اولش فهمیده که آن زن من نبوده ام ولی چه کار میتوانست بکند؟ مثل آنوقتها لب پنجره سیگاری باهاش کشیدم و قارقارکنان دور شدم. دخترک راست میگفت. مرد فوق العاده ای شده. حتی برای من. زنی که یک روز با دوچرخه ای ازخانه اش به سمت علفزاری دورگریخت.

تازه کلاغ شده ام و هنوزعادت ندارم به جفتگیری و عاشقیِ فصلی. دلم هِی می لرزید وقتی ازتوی مشتش دانه میخوردم

 



مرتبط با : داستان کوتاه نویسندگان ایرانی
برچسب ها : ریحانه نامدار . داستان کوتاه ایرانی .-
.:: نظرات ::.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How do you get taller? سه شنبه 17 مرداد 1396 04:52 ق.ظ
Do you have any video of that? I'd love to find out more details.
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:38 ب.ظ
This paragraph presents clear idea designed for the new users of blogging,
that actually how to do blogging and site-building.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://lilac.mihanblog.com
This Themplate  By